تبليغاتX
ولی نازنین صبر اندازه دارد.... s
 

ولی نازنین صبر اندازه دارد....





آسمانه
همه منتظرند چشم به افق دوخته اند اشک در چشمانشان حلقه زده  زمین وآسمان هم از این همه ظلم به ستوه آمده اند دیگر امیدی به کسی نیست کاری از دست کسی بر نمی آید.
دست های نیاز رو به آسمان اوج گرفته اند آوای دلنشین "اللهم عجل لولیک الفرج..." در فضا طنین انداز شده همه سرا پا گوش اندو برای شنیدن ندای آسمانی "انا المهدی(عج)" لحظه شماری وبی تابی می کنند.
همه می دانند که می آیی وبهار را به زمین سرد وخزان زده هدیه می کنی .همه از تو می گویند وآمدنت را انتظار می کشند و تومی خواهی باز هم دعا کنیم وصبر صبر و صبر وصبر!
اما مهدی جان به منتظران بی قرارت بگو تا کی؟

می دانم که تو دوست عزیز نیز با امام زمانت گفتنی های زیادی داری من این قسمت را برای بسیجیان منتظر ظهوراختصاص داده ام. پس هر چی می خواد دل تنگت بگو.... (لطفا فقط دراین قسمت درد ودل خود را بنویسید.) منتظر دل نوشته های شما هستم.

**توجه:برای کسانی که برای اولین بار وارد وبلاگ می شوند باید بگم که همیشه پست دوم،پست جدیده وبلاگه ومی تونید نظرات خودتون رو در پست جدید بزارید.**

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/09/15;ساعت ;  توسط منتظر ; 
موعود...
سلام به دوستان وهمراهان همیشگی

عیدتون مبارک

موعود وبلاگ جدید گروهیه منو چندتا از دوستامه خوشحال میشم سر بزنید وکسانی که دوست دارند لینک کنند بهم حتما خبر بدند.

التماس دعا

یاعلی

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/04/25;ساعت ;  توسط منتظر ; 
لیلة الرغائب چگونه شبی است؟

"رجب"، ماه خداست؛ ماه پر بركتی است كه اعمال بسیاری برای آن ذكر شده است. پیامبراكرم صلوات الله علیه فرمود: هر كس یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، مستوجب خشنودی خدا می شود و غضب الهی از او دور می گردد و دری از درهای جهنم بر روی او بسته می شود. اعمال ماه های رجب و شعبان، جهت آماده ساختن روح برای شركت در میهمانی ماه مبارك رمضان می باشد. برای درك عظمت ماه رمضان باید از قبل خود را آماده نمائیم.

پیامبراكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در این ماه بسیار طلب آمرزش كنید كه خدا آمرزنده و مهربان است.

اولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب نامند. در این شب ملائك بر زمین نزول می كنند. برای این شب عملی از رسول خدا صلی الله علیه و آله ذكر شده است كه فضیلت بسیاری دارد و بدین قرار است:

روز پنج شنبه اول آن ماه  - در صورت امكان و بلا مانع بودن -  روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد

مابین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به یك سلام ختم می شود و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذكر" اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلی الاعظم" گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد.

پیامبر اكرم صلوات الله علیه در فضیلت این نماز می فرماید: كسی كه این نماز را بخواند، شب اول قبرش خدای متعال ثواب این نماز را با زیباترین صورت و با روی گشاده و درخشان و با زبان فصیح به سویش می فرستد. پس او به آن فرد می‌گوید: ای حبیب من، بشارت بر تو باد كه از هر شدت و سختی نجات یافتی. میّت می‌پرسد تو كیستی؟ به خدا سوگند كه من صورتی زیباتر از تو ندیده‌ام و كلامی شیرین تر از كلام تو نشنیده‌ام و بویی، بهتر از بوی تو نبوئیده‌ام. آن زیباروی پاسخ می‌دهد: من ثواب آن نمازی هستم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردی. امشب به نزد تو آمده‌ام تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود و قیامت بر پا شود، من سایه بر سر تو خواهم افكند.

امید آن است كه در پایان این نماز با فضیلت، محتاجان به دعا را فراموش نكنید و ما را نیز از دعای خیر خود محروم ننمایید.

" التماس دعا"

منبع:تبیان

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/04/20;ساعت ;  توسط منتظر ; 
انااعطیناک الکوثر ؛ فصل لربک و انحر ؛ ان شانئک هو الابتر

آن زماني كه زمان ياد ندارد چه زمان
در مكاني كه مكان ياد ندارد چه زمان
دل من در پي يك واژه بي خاتمه بود
اولين واژه كه آمدنظرم فاطمه(س) بود
ميلاد دخت نبي اكرم (ص) بر همگان مبارك باد

كوه استوارى از ايمان، چشمه‌ جوشان عاطفه

زن با نقاط قوت زنانه‌ى خود،كه خداى متعال در وجوداو به وديعه گذاشته و مخصوص زن است،همراه با ايمان عميق،همراه با استقرار ناشى از اتكاء به خداوند،و همراه با عفت و پاكدامنى كه فضاى پيرامون او را نورانيت مى‌بخشد مى‌تواند درجامعه يك نقش استثنايى اين‌گونه ايفا كند؛ هيچ مردى قادر به ايفاى چنين نقشى نيست.
مثل كوه استوارى از ايمان، درعين‌حال مثل چشمه‌ى جوشانى از عاطفه و محبت و احساسات زنانه، تشنگان و محتاجان نوازش را از چشمه‌ى صبر و حوصله و عاطفه‌ى خود سيراب مى‌كند. انسانها در چنين آغوش پربركتى مى‌توانند تربيت شوند.
اگر زن با اين خصوصيات در عالم وجود نبود،انسانيت معنا پيدا نمى‌كرد. اين، معناى ارزش زن و تشخص زن است؛چيزى كه مغز متحجر مادى غربى‌ها نمى‌تواند آن را بفهمد. كسانى كه از دين و معنويت بهره‌يى نبرده‌اند، نمى‌توانند چنين عظمتى را درك كنند.

آنهايى كه شاخصه‌ى زن را در زيور و آرايش و سبكسرى و بازيچه قرار گرفتن در دست مردان مى‌دانند، نمى‌توانند اساس هويت زنانه را در منطق اسلام و در نظر اسلام درك كنند.

بيانات رهبر انقلاب در ديدار اقشار مختلف مردم. 2۵/03/1384 ــ با تشکر از احسان رضوی بخاطر آماده کردن این مطلب.

                                              صوت(کلیک کنید)
 

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/04/04;ساعت ;  توسط منتظر ; 
مولای من!

ای قلب تپیده قرآن؛

ای نور دیده ؛

ای غریب؛

ای اسیرجهل امت؛

تو را با کدامین نامت صدا بزنم تا دلم آرام گیرد؟

ای اشک ها مجالم دهید تا بامولای خود سخن بگویم،مولایی که تنها نامی از او شنیده ام!

اه ازاین همه دوری وبی پناهی؛

اه از این همه بیچارگی ودرماندگی؛

عزیز من!

اگرچه شایسته تو نیستم.اما یتیمم وبا یتیمی بزرگ شده ام واز یتیم انتظار فراوان نخواهد بود.

مگرنه این است که تو را پدرامت آخر الزمان و ما را ایتام تو نامیده اند؟!

مگرنه این است که ما دوراز پدرمهربانی چون تو،شب ها را صبح کردیم وروزها رابه شب رساندیم؟

از تو می پرسم،ای پدر خوبان!

ما کی وکجا دست نوازش تو را در سیاهی ظلمت بر سرخود احساس کردیم.کی وکجا چشمانمان به روءیت سیمای پدرانه ات روشن شد؟

مولای من!کدام پدر با فرزندانش خود چنین کند که تو با ما کردی؟!

مگر تو سایه خدا بر زمین نبودی؟

مگر دست رحمت خدا از آستین تو بیرون نیامده بود؟ پس چرا ما را در بیابان سرگردان کرده ای؟ نکند که ما را به باد فراموشی سپردی وبه خوبان عالم مشغول گشته ای؟

عزیزم!

بی ادبی ام را ببخش که درد فراق وهجمه ی گرفتاری ها،مرا وادار به گفتن ساخته که در اضطرارانتظار،سخن حکمت آمیز روا نیست.

مولای من!

می دانم که تو هم در برابر این همه حرف نیش دار،حرفا های زیادی برای گفتن داری! اگر تولب به سخن بگشایی واز بی وفایی امت وفراموشی آن ها بگویی،از سوز آن دل سنگ آب می شود...آری امتی که تو را فراموش کرد.می دانم که قرار نبود سرگردانی امت تو بیش از سرگردانی امت موسی (کلیم الله)طول بکشد.آری میدانم که تو در ظلمت تنهایی؛از یادها رفتی...

یوسف گم گشته ام!

تو هم حرفی بزن.تا کی لب به دندان خواهی گرفت واز سخن گفتن ابا خواهی کردی؟ تو هم بگو که امت رسول خدا تو را درپیچ وخم های زندگی گم کردند وبه دنبال شیاطین انسی به راه افتادند.تو نیز گلایه کن؛ تا گمان نکنند که تو در انجام وظایف خود کوتاهی کردی...

اجازه بده کمی خودم را ملامت کنم.اری دلم می خواهد کمی خود را وارسی کنم. از امتی بگویم که برخلاف ادعایش در انتظارتو، تو را به کلی از یاد برده است. همه برنامه های ما برنامه متکی به نفس است.

مولای من! ما وقتی درکشور،دانشگاه وحوزه وهرجای دیگر طرح های جامع می ریزیم ابدا ظهور تو را دربرنامه های خود نمی گنجانیم. هیچ گاه ما برای ظهور تو برنامه ریزی نکرده ایم. تمام برنامه هایمان متکی به نفس هستند. ما بدون تو می خواهیم به خدا ودنیا وهمه چیز برسیم.

اری تقصیراز ماست؛مرا ببخش اگر زیاده روی کردم وگفتم که رسم ابوت وپدری را فراموش کرده ای. نه مولای من. گویا ما رسم بنوت وفرزندی را از یاد برده ایم.

مارا ببخش...مارا ببخش...

 

سلام، سلام به تو ای دوست، تو که نوشته ی مرا خواندی!دمی دانم که تو نیز حرفاهای زیادی برای گفتن داری.

انتخاب درستی کرده ای.اینجا جایی است که می تونی با هر زبانی ودورازهرجمله بندی های تشریفاتی وکلیشه ای سخن از درد دل وگاه گلایه از مولای خود به میان آوری! به راستی اگر مولای خود را ببینی چه چیزی به ایشان می گویی؟؟؟؟؟

__________________________

 

برگرفته از کتاب نا مه های جوانان به امام زمان (عج)_ قسمتی از نامه ی{محمد تقی اکبر نژاد}

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/04/02;ساعت ;  توسط منتظر ; 
خداحافظ همین حالا...

 

 سلام خدمت دوستان وهمراهان همیشگی.شاید بازم تا مدتی وبلاگ رو بروز نکنم.
چون يكي از دوستام فوت كرده...به خانواده عزیزش تسليت مي گم انشاالله كه خداوند به خانواده اش صبر عطا كند و ما را هم در غم خود شريك بدانند.برای شادی روحش صلوات.

 

گفتم كه چرا رفتي تدبير نه اين بود

 

گفتا چه توان كرد تقدير چنين بود

 

گفتم نه وقت سفرت بود چنين زود

 

گفتا مگو مصلحت حق چنين بود

  

  روحش شاد و يادش گرامي  

 

       خداحافظ.....(کلیک کنید)

    

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/03/29;ساعت ;  توسط منتظر ; 
معرفت امام عصر(ع)

ارزش ومنزلت هرکس (به اندازه)معرفت اوست.امام علی (ع).

 

همه ما حدیث معروف"  َمن ماتَ ولََم یَعرف اِمامَ زَمانِهِ ماتَ میتة جاهِلیَة "را که شیعه وسنی از پیامبر اکرم (ص)نقل کرده اند کمابیش شنیده ایم وهر یک با توجه به تلقی خود از شناخت امام زمان (ع) از آن معنایی می فهمیم.

همه ی ما می دانیم که این شناخت به صرف دانستن نام ونسَب ایشان تحقق پیدا نمی کند.چرا که منکریان آن حضرت وغیر مسلمانان هم چنین اطلاعی از ایشان می توانند داشته باشند.پس تعبییر"معرفت" دراین حدیث شریف معنایی بالاتر از این حد را می رساند وهرکس متناسب با فهم ومعرفت خود، این معنای بالاتر را ممکن است توضیح بدهد.تا اینجا هنوز اهمیت مساله به قدر کافی برای ما روشن نیست.این اهمیت وقتی کاملا روشن میگردد که به احادیثی برخورد کنیم که در آنها هم نتیجه نشناختن امام بیان شده وهم اثر شناخت ایشان؛مانند این حدیث شریف از امام باقر(ع):...کسی که بدون (معرفت)امام بمیرد،به مرگ جاهلی از دنیا رفته.وکسی که با معرفت امامش بمیرد،درک نکردن زمان ظهور به او ضروری نمی زند.وکسی که با معرفت امامش بمیرد،مانند کسی است که همراه حضرت قائم(ع)در خیمه ایشان باشد.

 

اینجا مساله عمق زیادی پیدا میکند وسوال مهمی برای انسان رخ می نمایید که:چطور معرفت امام (ع)این قدر اهمیت پیدا می کند؟مگر شناخت امام (ع)چیست که این همه آثار وبرکات دارد؟درک زمان ظهور حضرت مهدی(ع)ودرخیمه ی ایشان بودن سعادت بسیار بزرگی است که بالاترین آرزوی دوستداران ایشان می باشد.معرفت امام چیست که اثرش چنین فضیلتی است وچگونه به دست می آید؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتظرم شمادوستان عزیز هم جواب این سوال هارو بدید،پس یاعلی نظرتو بزار...

 

*منبع:کتاب معرفت با امام عصر(ع)ـ دکتر سید محمد بنی هاشمی

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/01/16;ساعت ;  توسط منتظر ; 
اوج ترانه ی منی

 منتظرم سربرسی

با تو تبسم میکنم

جاده ها رو مه می گیره

وقتی تو رو گم می کنم

 

فدای غربتت بشم

غریب ترین مرد زمین

بیا غروب باورٌ

تو چشم سایه ها ببین

 

خورشیدکه میره غروبا

بدجوری دلتنگ توام

اوج ترانه ی منی

دنبال آهنگ توام

 

آخه یه جوری غربتا

بی تو همیشگی ترن

صحبت انتظار می شه

اسم شما رو می برن

 

یه روزی از سفر میای

بعضیا باور ندارن

حتی اونا هم میدونن

که از تو بهتر ندارن

 

قد یه چشم بهم زدن

سپیده از راه می رسه

دست کوچیک بچه ها

به دامن ماه می رسه.

**شایا تجلی**

پی نوشت:به قول شایا تجلی،همیشه سلام...

قرار بود پست این دفعه در مورد معرفت امام عصر(ع) باشه.بعضی ها درخواست کرده بودن که خیلی ازشون ممنونم. ولی نشد...انشالله توی پستهای بعدی تا چند قسمت براتون میزارم...سایت آقای تجلی هم توی پیوندها گذاشتم می تونید استفاده کنید...یاحق  

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/01/14;ساعت ;  توسط منتظر ; 
لبخند نور

 

تق ،زبانم قفل شد.

 

تا وقتی که به اینجا نیامده بودم ،اگر کسی این حرف را می زد،منظورش را نمی فهمیدم یا به او می خندیدم، یا میگفتم :"ای بابا دچار جوگرفتگی شده ای"ولی حالا،حاضرم قسم بخورم که زبانم قفل شده.

مثل آدمهای گنگ به گنبد زل زده ام...به مغزم،فشار می آورم،تا کلمات را کنار هم بچینم ودعا کنم.

ذهنم پراز کلمه است ولی کنارهم نمی آیند وجمله نمی سازند.

دستم را روی سرم می گذارم وفشارمی دهم.آهان! یادم آمد دستم را روی سرم بر میدارم وکنار آن یکی دستم ،به بالای سرم می رسانم ومی گویم:"اللهم عجل الولیک الفرج"

خدای من باور نکردنی است!کلمات از ذهنم ،به طرف زبانم هجوم می آورند.دعای اولی کار خودش را کرده وسد مقابل کلمات را شکسته است.

جمله بندی میکنم ویک ریز دعا می کنم:شفای مریض ها ،رفع گرفتاری همه مسلمانان،بی نیازی فقیران قبولی، درکنکور،آمدن هرساله به جمکران،سلامتی پدرومادر،همسایه دست چپی ،بقالی دست راستی... 

تق ای داد بیداد!...دوباره قفل کردم.

اینبار دیگر برای چه؟...حتما،این هم راه حلی دارد.

شاید..شاید یک دعای دیگر کمکم کند؛ولی چه دعایی؟..دوباره،به انبار دعاهایم می روم.همه دعا ها گفته شده.خوب می گردم ،این ور،آن ور،نه، چیزی نیست؛ اما چرا! یک بقچه ی گل گلی گوشه انبار،جا خوش کرده.خوب که نگاه می کنم ،می شناسمش.

بوی مادر بزرگ را می دهد،خودش است بقچه ی مادر بزرگ که آخرین بار سوغاتی های او را از جمکران ،برایمان آورده بود.

همام بقچه ای که مثل مادر بزرگ،بوی عطرعجیبی می داد.مادر بزرگ،همیشه قصه ی آمدن امام را برایم می گفت.ولی بیشتر زیبایی اش را تحسین می کرد.طوری حرف می زدکه انگار او را دیده بود.

 یادم می آید،یکبار که سرم روی زانویش بود ومثل همیشه موهایم را نوازش می کردواز خوبی امام ،تعریف می کرد،قطره اشکی از چشمش روی صورتم افتاد.اول فکر کردم،باران می آید،اما وقتی سرم را بلند کردم،دیدم مادر بزرگ،بی صدااشک می ریزد.

این حرفش خوب یادم می آیدکه گفت:اگر دلت شکسته واز صمیم قلب بخواهی که او را ببینی،مطمئن باش او هم جواب دل شکسته ات را میدهد.

حتما مادر بزرگ آن بقچه را برای راهنمایی من آنجا گذاشته.

صدای مداح،که برای امام ،شعر می خواند از فکر،بیرونم می آورد:

کن یک نگاهم ،بی تو تباهم...

جز تو نخواهم ،دیده به راهم...  

خشکم می زند.نور سبز مناره ها،از پشت پرده ی اشک،کشیده به نظر می آیند. ترس ودلهره،به جانم افتاده اند. مثل مترسکی شده ام که قدرت حرکت ندارد. وجدانم به سراغم آمده و می گوید:تو ودیدن امام؟

محال است... امکان ندارد ... غصه ام می گیرد. از اینکه این آرزو را کرده ام،ازامام خجالت می کشم.

آخر با چه رویی از اومی خواهم،تا خودش را نشانم دهد؟ تا همینجایش هم که،اجازه ی آمدن و دعا کردن را به من داده،محبت را در حقم،تمام کرده است.نه... جای من،اینجا نیست.هم زیادی مانده ام،هم زیادی خواسته ام .باید رفت. با این افکار،تصمیم رامی گیرم وبلند می شوم. 

وجدانم که توی سرم نشسته،موذیانه می خندد و می گوید:... برو... بلند شو دیگه ... بلند شو،جل و پلاست رو جمع کن ... برو که بدجوری جای بقیه رو تنگ کردی ....

مثل شاگردای اخراجی ،سرم را پایین می اندازم و به طرف در،حرکت می کنم ... احساس می کنم،حتی با نفس کشیدنم،هوای اینجا را آلوده می کنم،تند تند حرکت می کنم تا زودتر از اینجا بروم،ولی انگار،هر چه بیشتر می روم،در،از من دور ودورتر می شود.

آن یکی در را نشان می کنم ولی باز،همین آش است وهمین کاسه. 

گیچ شده ام ،چرا به در نمی رسم؟ چرا راه خروج، از من فراری است؟

وجدانم،داد و بیداد راه انداخته: د..... برو دیگه ... برو ... باز منو نگاه می کنه .... آی .... ایها الناس....

هیس .... یواش .... آبرومو بردی. الان می رم .عجب وجدان بی وجدانی هستی تو ...

دوباره اشکم در آمده. نه راه پس دارم ،نه راه پیش.فکرش را که می کنم،میبینم،هیچ موقعی مثل الان اینقدر بیچاره نبوده ام مثل بی خانمان ها،همانجا،وسط حیاط،ولو می شوم. 

مردم،اول چپ چپ نگاهم می کنند بعد راهشان را می گیرند و می روند. صورتم را با دستهایم می پوشانم،به وجدان بی وجدانم هم محل نمی دهم،بگذار،هر چه قدر می خواهد،داد و هوار کند.وجدان کیلو چند....

حالا وجدانم ،دستش را به کمرش زده،بالای سرم ایستاده و سر کوفتم می زند: چطور جرات کردی؟ ها؟ گنده تر و بی گناه تر از تو توی صف وایسادند، اون وقت تو یه الف بچه می خوای امام رو ببینی؟

واقعا که خیلی پرویی....

داد می زنم :بسه دیگه... دست از سرم بردار... ولی وجدانم بلند تر داد می زند : ها چیه؟... شنیدن حقیقت تلخه ؟ آره ؟... صدای مداح وجدانم را ساکت می کند: ای نوبهار فاطمه، صبر و قرارم ،ای قوت قلب علی ،دارو ندارم

مردم هم با مداح می خوانند : دار وندارم... دارو ندارم...

 

آرام ،دستهایم را از روی صورتم بر می دارم. نورها ،باز،کشیده به نظر می رسند. رد نور را می گیرم. همانچا کنار حوض،نورها جمع شده اند و نشسته اند. دست نورها،آب حوض را ناز می کند.نور، صورتش را به طرف من می چرخاندو نگاهم می کند. نور،می خندد... می خندد ونگاهم می کند،گردنم را کج می کنم،داروندار من هم،مثل آن نور ،روی صورتش،خالی مشکی دارد... دارو ندار من هم ،مثل آن نور،هزار فرشته ی مراقب دارد ... آهای،وجدان بی وجدان من!کجایی؟؟؟

 

پی نوشت:این نوشته رو من ننوشتم....نمی دونم یه جایی...یه زمانی ...اونو دیدم .ولی خیلی به دلم نشست...خیلی...

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/01/05;ساعت ;  توسط منتظر ; 
خدایا

 

 

 

خدایا گل ها را شکوفا کردی

 

دل های ما را نیز شکوفا کن.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  87/01/03;ساعت ;  توسط منتظر ;